تبليغاتX
قصّه و شعر
قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

من عرق می‎نوشیدم. من بوی الکل می‎دادم. من ماریا را می‎زدم. من رفقایم را می‎زدم و دوباره از آنها کتک می‎خوردم. من بد جارو می‎کردم. ماه‎ها گذشتند. ماریا فرار کرده بود. کم اتفاق می‎افتاد که دلم برایش تنگ می‎گشت. یکشنبه‎ها در جنگل می‎دویدم تا خرگوش را پیدا کنم. وقتی هوا تاریک می‎شد به خانه بازمی‎گشتم. و برف همه جا را پوشانده و استهزاء آمیز بود. خیلی عحیب بود اگر حالا یک خرگوش در مزارع می‎دوید. اما حالا من آنجا آنقدر می‎دویدم تا اینکه شهر پیدا می‎گردید و من دوباره به خانه می‎رسیدم. و به این ترتیب چهار ماه گذشت. دیگر تابستان سپری شده بود. من از پائیز متنفر بودم. دلم می‎خواست می‎توانستم پائیز را بکشم. یک بار من در می‎خانه نشسته بودم. زن فاحشه کنار من بیمار بود. او هم با من عرق می‎نوشید. ناگهان، درست زمانی که می‎خواست مشروبش را بنوشد کسی لیوان او را به کناری پرت می‎کند. از دهان زن خون می‎آید. من فقط مشروب می‎نوشیدم و هیچ چیزی نمی‎دیدم. در این وقت زن داد می‎زند: "نمی‎بینی که مسخره‎بازی درمیاره؟" من سرم پائین بود و برای خود بازی می‎کردم، یکی را دیدم که به من می‎خندید. من لیوان مشروبم را برداشتم و نوشیدم. همه چیز برایم بی اهمیت بود. فقط عرق خوردن برایم مهم بود. حالا زن فاحشه مرا می‎گیرد، تکان می‎دهد و می‎گوید: "تو اصلاً مرد نیستی، تو یک خرگوشی!" نگاهم بالا می‎رود. چشم‎هایم بسته می‎شوند و دوباره باز می‎گردند. کلمه خرگوش مانند رعدی به من می‎خورد. بلند می‎شوم و به بیرون می‎دوم. تا اینکه جنگل شروع می‎شود.

زمان درازی گذشته بود. جنگل سفید بود، بعد سبز شد، حالا زرد بود. خرگوش هرگز آسایش نداشت. او می‎دوید و خود را مخفی می‎ساخت، مدام شتاب‎زده بود و همیشه ترس تاریکی داشت. او پیر شده بود، زیرا او هرگز نمی‎توانست استراحت کند. او هنوز هم همان چشمان خیره را داشت، هنوز هم از زندگی قبلی خود پیش از دیدن آن قتل چیزی نمی‎دانست. هیچ مادری به او گرما نمی‎بخشید و هیچ پدری امنیت. او در جنگل قدیمی تنها بود. هیچ حیوانی با او جفتگیری نمی‎کرد. وقتی او سر راهشان قرار می‎گرفت همه فرار می‎کردند، حتی جانوران وحشی، و او می‎دوید و می‎دوید، از مزارع می‎ترسید و در جنگل مانده بود. گاهی او یک رویا می‎دید: چیز مخوفی سر بلند می‎کرد، یک هیولا از خزه‎ها رشد عظیمی می‎کرد، بعد دومین هیولا، بعد هر دو سقوط می‎کردند ــ و به یک حیوان تبدیل می‎گشتند، یک آهو که از چشم‎های خیره او رم کرده و پریشان پا به فرار می‎گذاشت. خرگوش خسته بود. او نمی‎خواست دیگر چشمانش را باز کند. اما او باید آنها را باز می‎کرد، او باید می‎دوید، او باید فرار می‎کرد. او نمرد. او زنده ماند و فرار می‎کرد.

هنگامیکه من داخل جنگل تاریک شدم می‎دانستم که روحم بی‎خانمان است. درخت‎ها به پیشوازم می‎آمدند و خود را برای عبور کردن من کنار می‎کشیدند. هیچ صدائی به گوش نمی‎آمد. تمام جانوران و شاخه‎ها ساکت بودند. من از میان بوته‎ها و خارها با فشار به جلو می‎رفتم. برای اولین بار پاهایم راحت حرکت می‎کردند. من از روی خزه‎ها می‎رفتم. خزه خوب بود. من از این وحشت داشتم نکند بیرون خورشید غروب کرده باشد. گرچه خزه خوب است، اما نمی‎خواستم در جنگلی که تاریکی شب آنرا بزودی در آغوش می‎کشید با خودم تنها بمانم. من از شب‎ها در جنگل می‎ترسم. من می‎خواستم حالا خودم را به نام صدا کنم، اما مدت‎ها بود که نامم را فراموش کرده بودم. من ناگهان از خودم به وحشت می‎افتم. من به دلیل مشوش اما قوی‎ای می‎دانستم که امروز پائیز را خواهم کشت. جنگل بزرگ بود. ناگهان شروع به دویدن کردم. من در جنگل می‎دویدم. خارها و شاخه‎ها صورت و دست‎هایم را می‎خراشیدند. اما برایم کاملاً بی اهمیت بود. من در جنگل می‎دویدم. ناگهان سایه‎ای را در حال دویدن می‎بینم. سایه ناگهان انگار که رعد به او خورده و خشکش ساخته باشد ساکت می‎ایستد. سایه تکان نمی‎خورد. من هم مانند سایه ساکت ایستاده بودم. من نمی‎توانستم خود را حرکت دهم. من سایه را شناختم. سایه یک خرگوش بود. خرگوش! از چشم‎هایش او را شناختم. او فلج شده بود. چشمانش بزرگ بودند و خیره. گوش‎هایش سیخ بودند و تیز. نگاهش وحشت‎زده و دیوانه بود. چشمانم به لرزش می‎افتند. من خودم را در چشمان درشت خرگوش می‎دیدم، و خرگوش خود را در چشمان من می‎دید. من به خرگوش نگاه می‎کردم، و خرگوش مرا نگاه می‎کرد. بی‎صدا در برابر هم ایستاده بودیم. یک ابدیت در میان ما قرار داشت و یک جنگل. وقتی صورت خرگوش را دیدم، همه چیز، تمام زندگیم به یادم افتاد. خرگوش مرا از چشمانم شناخت. در این لحظه من با فریادی به سوی خرگوش می‎جهم، گردنش را می‎گیرم و ــ گرچه من وقتی مادرم مرغی را می‎کشت همیشه گریه می‎کردم ــ او را خفه می‎کنم. چشم‎هایش به صورت وحشتناکی بزرگ بودند و مرده. من شروع به خندیدن می‎کنم. انگشت‎هایم دور گردن خرگوش قفل شده بودند و از هم باز نمی‎گشتند. از جنگل خارج می‎شوم. خورشید در حال غروب کردن بود. من دیگر نمی‎دویدم. من آهسته می‎رفتم. وقتی وارد شهر شدم فانوس‎ها روشن بودند. دست چپم خرگوش را نگاه داشته بود. من هیچ چیز از دست چپم نمی‎دانستم. من می‎شنوم که کسی از سایه کم‎رنگی می‎گوید: "شب بخیر، آقای ها ..". نه! نه، این نام من بود که مدت‎ها فراموشش کرده بودم. نه، نام من نبود. من لبخند می‎زنم. من دیگر چیزی نمی‎دانستم. فانوس سبز رنگ بود.
   
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:7  توسط سعید از برلین  | 

در هیچ کدام از روزها خوشحال نبودم. لحظه‎ای آسایش نمی‎یافتم. من می‎ایستادم و جارو می‎کردم. چشمانم شتاب می‎کردند. گوش‎هایم در میان شلوغی خیابان صدای آهسته‎ای را می‎شنوند. صدای آهسته کورمال راه رفتن پنجه پای کوچکی بلند می‎شود. من بد جارو می‎کردم. من پریشان بودم. من حرف‎های ماریا را نمی‎شنیدم. من لعن و نفرین‎های رفقایم را هم نمی‎شنیدم. هیچ چیز نمی‎شنیدم. من فقط یک چیز را می‎دانستم، و همیشه و همیشه فقط یک چیز را: کسی از قتل باخبر است، کسی شاهد بوده است، و آن کس یک خرگوش بود. یک خرگوش! من از درشکه‎چی می‎پرسم: "آیا خرگوش را ندیدی؟". او شلاقش را بالای سر اسب‎ها تکان می‎دهد و می‎خندد. من آزاد نبودم. من هنوز مانند دیگران آزاد نبودم. تا زمانی که من خرگوش را نیابم آزاد نخواهم بود. من به دنبال درشکه دویدم؛ آنجا خرگوش‎های مرده‎ای قرار داشتند. شاید خرگوش من هم در میانشان باشد. من خودم را روی تک تک خرگوش‎ها خم و به چشم‎های منجمد گشته‎شان نگاه می‎کنم. خرگوش من در بینشان نبود. حالا درشکه‎چی از میخانه خارج می‎شود و در حال بالا رفتن از درشکه داد می‎کشد: "می‎خوای دزدی کنی؟". "نه! من خرگوشمو جستجو می‎کردم". مرد فریاد می‎کشد "گمشو!" و شلاقش را به طرفم حرکت می‎دهد و براه می‎افتد. من در مغازه‎های حیوانات شکاری به خرگوش‎های آویزان گشته مدت طولانی و دقیق نگاه می‎کردم. اما خرگوشم پیدا نشد. من دیگر ماریا را نوازش نمی‎کردم، زیرا با نوازش کردن او باید به پوست خرگوش فکر می‎کردم. من ناآرام بودم. من خیلی ناآرام بودم. من بد می‎خوابیدم. من بد جارو می‎کردم. من غذا بد هضم می‎کردم. من هیچ چیز پیدا نکردم. روزها از ماجرای قتل می‎گذشت. هفته‎ها. من تمام خرگوش‎های شهر را دیدم، خرگوش‎های مرده و خرگوش‎هائی که قرار بود بزودی کشته شوند، زیرا من روزهای سه‎شنبه و جمعه ساعت چهار در قسمت شرقی شهر در انتظار دهقانانی که به شهر می‎رفتند می‎ماندم. آنها نتوانسته بودند خرگوشم را پیدا کنند. روزها در خیابان می‎ایستادم و خیلی بد جارو می‎کردم. اگر ماشین نعش کش از کنارم می‎راند، من دست از جارو کردن می‎کشیدم و مانند یک سرباز خبردار می‎ایستادم.

خرگوش می‎دوید. در این وقت مزارع را پشت سر می‎گذارد. حالا جنگل آغاز می‎گردد. سیاهی جنگل خوب بود. خرگوش دیگر از جنگل نمی‎ترسید. زیرا او خود را پشت شاخ و برگ‎ها مخفی ساخت و انتظار کشید. تمام شب را انتظار کشید. تمام شب قلب کوچکش شدیداً می‎تپید. صبح اما قلبش آهسته می‎تپید. در این وقت او می‎خوابد. وقتی او بیدار می‎شود، گرسنه‎اش شده بود و برگ‎های خشک را می‎خورد. او جرئت نمی‎کرد خود را حرکت دهد. جلوی چشمانش هنوز هم آن هیولای وحشتناک را می‎دید. حالا او جنگل را دوست داشت. او سینه‎خیز به رفتن ادامه می‎دهد. او چیزی می‎جست؛ او نتوانست چیزی پیدا کند. زیرا او نمی‎دانست که به کجا باید برود. آن صحنه وحشتناک تمام خاطرات خانواده‎اش را پاک ساخته بود. او در جنگل به این سو و آن سو می‎دوید. دیگر جرئت رفتن به سمت مزارع را نداشت، زیرا آنجا آن چیز خطرناک او را تهدید می‎کرد. او در یک محل مدت درازی نمی‎ماند، او فرار می‎کرد. او هرگز نمی‎نشست، او می‎دوید. او نمی‎دانست از دست چه کسی فرار می‎کند. فرار، فرار. و درخت‎ها و خزه‎ها آنجا بودند. تا اینکه او چنان خسته می‎گردد که دیگر قادر به دویدن نبود، او دراز می‎کشد و به خواب می‎رود. او اینطور بود، او اینطور زندگی می‎کرد و هیچ چیز نمی‎دانست. او یک جغد را بجای مادرش اشتباه می‎گرفت. اما او یک بار از جنگل بیرون می‎دود و از راه جاده به سمت مزارع می‎رود، در این لحظه پی به اشتباهش می‎برد، قصد بازگشت می‎کند، اما تعداد زیادی هیولا که آنجا بودند او را گرفته و محکم نگاه می‎دارند. او چشم‎هایش را می‎بندد و لرزان منتظر می‎ماند. سر و صدای بلندی به گوش می‎رسد، طوریکه انگار حیوانات بزرگی نعره می‎کشند. در این وقت او احساس می‎کند که دیگر چیزی او را به درد نمی‎آورد؛ او با پنجه‎اش زمین را لمس می‎کند و می‎پرد و ــ می‎دود. او در جنگل بود و حالا تازه پلک‎هایش را می‎بندد. چشم‎هایش چنان در وحشت بودند که پلک‎ها از لحظه‎ای که او در حال گریز از خانه بر روی مزارع بسیار پهناور می‎دوید تا همین لحظه که او به جنگل وارد شد نتوانسته بودند خود را ببندند. خرگوش حالا چیز وحشتناکی در نگاهش داشت، طوری که حتی وقتی مار سمی نگاه او را که به سمتش نشانه گرفته شده بود دید خود را مخفی ساخت و دست از هر کار شیطانی کشید.

در فاصله‎ای دور از شهر جاده می‎کشیدند. خیلی‎ها باید در این کار کمک می‎کردند. من هم همینطور. ما روز به روز آنجا بودیم و سنگ‎ها را از سر راه برمی‎داشتیم. رفقایم هم به من کمک می‎کردند و ساعت دو بعد از ظهر ماریا برایمان نهار می‎آورد. در این زمان ما کنار جاده می‎ایستادیم و استراحت می‎کردیم. امروز هم کنار جاده مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدائی بر پا گشت. همه با هم می‎دویدند و فریاد می‎کشیدند. من بلند می‎شوم و آهسته به جائیکه آنها در وسط جاده ایستاده بودند می‎روم. جمعیت آنجا پراکنده ایستاده بود. من عده‎ای را می‎بینم که خرگوشی را در دست داشتند. در این لحظه به چیزی فکر نمی‎کردم، فقط یک احساس همدردی مرا فرا گرفت، من به جلو هجوم بردم و فریاد کشیدم: "نبینم کسی خرگوشو بکشه!" آنها ترسیدند، دستشان شل شد، و خرگوش فرار می‎کند. حالا او نزدیک جنگل بود. بعد می‎‎پرد و دیگر دیده نمی‎شود. من بدون دلیل و جنبشی تا لحظه‎ای که خرگوش ناپدید گشت از پشت مراقب او بودم. ناگهان به خاطر می‎آورم: "نکنه که خرگوش من ...؟". عده‎ای از مردها بخاطر فرار خرگوش با عصبانیت و استهزاء گفتند: "ناجی خرگوش‎ها، پس کی شروع به موعظه می‎کنی؟".
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:46  توسط سعید از برلین  | 

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه می‎کرد. من ناگهان می‎ایستم. من باید می‎ایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را می‎شنیدم. او همچنان به من نگاه می‎کرد. من تمام جسارتم را از دست می‎دهم. می‎خواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را می‎شناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر می‏گردم. حالا به او نگاه می‎کردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه می‎کرد. نگاهش! نگاهش! حالا می‎دانستم که او چه کسی‎ است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمی‎گرداند و به رفتن ادامه می‎دهد. در همان لحظه طلسم رهایم می‎سازد. من می‎توانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی می‎رفتم. مغزم سرد شده بود. من این را می‎دانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچه‎های زیادی می‎گذرد. من او را تعقیب می‎کردم. او در گوشه‎ای می‎پیچد. من هم. او سریع‎تر می‎رود. من هم. او آهسته‎تر می‎رود. خیابان‎ها متروک‎تر می‎گشتند. او هنوز هم می‎رفت. من هم. خانه‎ها به پایان می‎رسند. او گام برمی‎داشت و گام برمی‎داشت. من هم. او بر روی سنگی می‎نشیند و استراحت می‎کند. من هم. او دوباره بلند می‎شود و به رفتن ادامه می‎دهد. من هم. مزارع پیدا می‎شوند. ما از میانشان عبور می‏کنیم. جنگل شروع می‎شود. ما از میانش می‎گذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج می‎شویم ناگهان او می‎ایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا می‎کردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمی‎دارد. من او را تعقیب می‎کنم. او بزودی به آنجا می‎رسد. من قدم‎هایم را تندتر می‎کنم. او از در داخل خانه می‎گردد. من فوری تعقیبش می‎کنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان می‎‌کند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه می‎کند. اما من دیگر از او نمی‎ترسیدم. او کوچک‎تر از من بود. او آرام می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟". من فریاد می‎کشم "تو را" و به جلو می‎پرم. او می‎خواست مرا از خود دور کند، من قوی‎تر بودم. نگاهش عصبانی‎ام می‎کرد و به من قدرت می‎بخشید. من او را محکم می‎گیرم و با فشار او را داخل یک اتاق می‎کنم. بر روی دیوار یک دشنه می‎بینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمی‎دارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو می‎کنم. من هنوز سخت نفس نفس می‎زدم، بعد نفس راحتی می‎کشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسان‎ها بودم. حالا باید سریع از آنجا می‎رفتم. من بلند می‎شوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم می‎نشیند. نفسم به شماره می‎افتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمی‎توانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشت‎زده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را می‎بینم. من صدای ضربان قلبم را می‎شنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش می‎لرزید. نگاهش می‎لرزید. ناگهان او می‎پرد و ناپدید می‎گردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجره‎ها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ می‎دوید. ناگهان در این لحظه می‎دانستم که چرا او می‎دود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل می‎دزدم، خودم را می‎چرخانم و از اتاق به بیرون می‎دوم، از میان راهرو و از خانه خارج می‎شوم. من می‎دویدم. من از خانه دور شده بودم.

جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک می‎شود. هنوز هم می‎دویدم. عاقبت چراغ‎ها را می‎بینم. من آهسته‎تر می‎دوم. اولین خانه‎ها نمایان می‎گردند، حالا خیابان‎ها دیده می‎شوند. من دیگر نمی‎دوم. من می‎ایستم و عرق از پیشانی‎ام خشک می‎کنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم می‎کنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج می‎سازم. دیگر چیزی از خون دیده نمی‎شد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه می‎دهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس می‎کنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم می‎دانستم که لبخند می‎زنم. آنها خر و پف می‎کردند. من در گوشه خودم دراز می‎کشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را می‎شنیدم. به سمت چپ می‎چرخم و ناخرسند می‎خوابم. صبح همه از من می‎پرسند دیشب کجا بوده‎ام. سست می‎گویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب می‎کردم. ماریا می‎گوید "آره، آره، تو داری پیر می‎شی، پدر" و قهوه گرم را به من می‎دهد. "نمی‎دونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من می‎گویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینه‎اش را صاف می‎کند و می‎گوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی می‎مونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من می‎گویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:6  توسط سعید از برلین  |