
من عرق مینوشیدم. من بوی الکل میدادم. من ماریا را میزدم. من رفقایم را میزدم و دوباره از آنها کتک میخوردم. من بد جارو میکردم. ماهها گذشتند. ماریا فرار کرده بود. کم اتفاق میافتاد که دلم برایش تنگ میگشت. یکشنبهها در جنگل میدویدم تا خرگوش را پیدا کنم. وقتی هوا تاریک میشد به خانه بازمیگشتم. و برف همه جا را پوشانده و استهزاء آمیز بود. خیلی عحیب بود اگر حالا یک خرگوش در مزارع میدوید. اما حالا من آنجا آنقدر میدویدم تا اینکه شهر پیدا میگردید و من دوباره به خانه میرسیدم. و به این ترتیب چهار ماه گذشت. دیگر تابستان سپری شده بود. من از پائیز متنفر بودم. دلم میخواست میتوانستم پائیز را بکشم. یک بار من در میخانه نشسته بودم. زن فاحشه کنار من بیمار بود. او هم با من عرق مینوشید. ناگهان، درست زمانی که میخواست مشروبش را بنوشد کسی لیوان او را به کناری پرت میکند. از دهان زن خون میآید. من فقط مشروب مینوشیدم و هیچ چیزی نمیدیدم. در این وقت زن داد میزند: "نمیبینی که مسخرهبازی درمیاره؟" من سرم پائین بود و برای خود بازی میکردم، یکی را دیدم که به من میخندید. من لیوان مشروبم را برداشتم و نوشیدم. همه چیز برایم بی اهمیت بود. فقط عرق خوردن برایم مهم بود. حالا زن فاحشه مرا میگیرد، تکان میدهد و میگوید: "تو اصلاً مرد نیستی، تو یک خرگوشی!" نگاهم بالا میرود. چشمهایم بسته میشوند و دوباره باز میگردند. کلمه خرگوش مانند رعدی به من میخورد. بلند میشوم و به بیرون میدوم. تا اینکه جنگل شروع میشود.
زمان درازی گذشته بود. جنگل سفید بود، بعد سبز شد، حالا زرد بود. خرگوش هرگز آسایش نداشت. او میدوید و خود را مخفی میساخت، مدام شتابزده بود و همیشه ترس تاریکی داشت. او پیر شده بود، زیرا او هرگز نمیتوانست استراحت کند. او هنوز هم همان چشمان خیره را داشت، هنوز هم از زندگی قبلی خود پیش از دیدن آن قتل چیزی نمیدانست. هیچ مادری به او گرما نمیبخشید و هیچ پدری امنیت. او در جنگل قدیمی تنها بود. هیچ حیوانی با او جفتگیری نمیکرد. وقتی او سر راهشان قرار میگرفت همه فرار میکردند، حتی جانوران وحشی، و او میدوید و میدوید، از مزارع میترسید و در جنگل مانده بود. گاهی او یک رویا میدید: چیز مخوفی سر بلند میکرد، یک هیولا از خزهها رشد عظیمی میکرد، بعد دومین هیولا، بعد هر دو سقوط میکردند ــ و به یک حیوان تبدیل میگشتند، یک آهو که از چشمهای خیره او رم کرده و پریشان پا به فرار میگذاشت. خرگوش خسته بود. او نمیخواست دیگر چشمانش را باز کند. اما او باید آنها را باز میکرد، او باید میدوید، او باید فرار میکرد. او نمرد. او زنده ماند و فرار میکرد.
هنگامیکه من داخل جنگل تاریک شدم میدانستم که روحم بیخانمان است. درختها به پیشوازم میآمدند و خود را برای عبور کردن من کنار میکشیدند. هیچ صدائی به گوش نمیآمد. تمام جانوران و شاخهها ساکت بودند. من از میان بوتهها و خارها با فشار به جلو میرفتم. برای اولین بار پاهایم راحت حرکت میکردند. من از روی خزهها میرفتم. خزه خوب بود. من از این وحشت داشتم نکند بیرون خورشید غروب کرده باشد. گرچه خزه خوب است، اما نمیخواستم در جنگلی که تاریکی شب آنرا بزودی در آغوش میکشید با خودم تنها بمانم. من از شبها در جنگل میترسم. من میخواستم حالا خودم را به نام صدا کنم، اما مدتها بود که نامم را فراموش کرده بودم. من ناگهان از خودم به وحشت میافتم. من به دلیل مشوش اما قویای میدانستم که امروز پائیز را خواهم کشت. جنگل بزرگ بود. ناگهان شروع به دویدن کردم. من در جنگل میدویدم. خارها و شاخهها صورت و دستهایم را میخراشیدند. اما برایم کاملاً بی اهمیت بود. من در جنگل میدویدم. ناگهان سایهای را در حال دویدن میبینم. سایه ناگهان انگار که رعد به او خورده و خشکش ساخته باشد ساکت میایستد. سایه تکان نمیخورد. من هم مانند سایه ساکت ایستاده بودم. من نمیتوانستم خود را حرکت دهم. من سایه را شناختم. سایه یک خرگوش بود. خرگوش! از چشمهایش او را شناختم. او فلج شده بود. چشمانش بزرگ بودند و خیره. گوشهایش سیخ بودند و تیز. نگاهش وحشتزده و دیوانه بود. چشمانم به لرزش میافتند. من خودم را در چشمان درشت خرگوش میدیدم، و خرگوش خود را در چشمان من میدید. من به خرگوش نگاه میکردم، و خرگوش مرا نگاه میکرد. بیصدا در برابر هم ایستاده بودیم. یک ابدیت در میان ما قرار داشت و یک جنگل. وقتی صورت خرگوش را دیدم، همه چیز، تمام زندگیم به یادم افتاد. خرگوش مرا از چشمانم شناخت. در این لحظه من با فریادی به سوی خرگوش میجهم، گردنش را میگیرم و ــ گرچه من وقتی مادرم مرغی را میکشت همیشه گریه میکردم ــ او را خفه میکنم. چشمهایش به صورت وحشتناکی بزرگ بودند و مرده. من شروع به خندیدن میکنم. انگشتهایم دور گردن خرگوش قفل شده بودند و از هم باز نمیگشتند. از جنگل خارج میشوم. خورشید در حال غروب کردن بود. من دیگر نمیدویدم. من آهسته میرفتم. وقتی وارد شهر شدم فانوسها روشن بودند. دست چپم خرگوش را نگاه داشته بود. من هیچ چیز از دست چپم نمیدانستم. من میشنوم که کسی از سایه کمرنگی میگوید: "شب بخیر، آقای ها ..". نه! نه، این نام من بود که مدتها فراموشش کرده بودم. نه، نام من نبود. من لبخند میزنم. من دیگر چیزی نمیدانستم. فانوس سبز رنگ بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:7 توسط سعید از برلین
|

در هیچ کدام از روزها خوشحال نبودم. لحظهای آسایش نمییافتم. من میایستادم و جارو میکردم. چشمانم شتاب میکردند. گوشهایم در میان شلوغی خیابان صدای آهستهای را میشنوند. صدای آهسته کورمال راه رفتن پنجه پای کوچکی بلند میشود. من بد جارو میکردم. من پریشان بودم. من حرفهای ماریا را نمیشنیدم. من لعن و نفرینهای رفقایم را هم نمیشنیدم. هیچ چیز نمیشنیدم. من فقط یک چیز را میدانستم، و همیشه و همیشه فقط یک چیز را: کسی از قتل باخبر است، کسی شاهد بوده است، و آن کس یک خرگوش بود. یک خرگوش! من از درشکهچی میپرسم: "آیا خرگوش را ندیدی؟". او شلاقش را بالای سر اسبها تکان میدهد و میخندد. من آزاد نبودم. من هنوز مانند دیگران آزاد نبودم. تا زمانی که من خرگوش را نیابم آزاد نخواهم بود. من به دنبال درشکه دویدم؛ آنجا خرگوشهای مردهای قرار داشتند. شاید خرگوش من هم در میانشان باشد. من خودم را روی تک تک خرگوشها خم و به چشمهای منجمد گشتهشان نگاه میکنم. خرگوش من در بینشان نبود. حالا درشکهچی از میخانه خارج میشود و در حال بالا رفتن از درشکه داد میکشد: "میخوای دزدی کنی؟". "نه! من خرگوشمو جستجو میکردم". مرد فریاد میکشد "گمشو!" و شلاقش را به طرفم حرکت میدهد و براه میافتد. من در مغازههای حیوانات شکاری به خرگوشهای آویزان گشته مدت طولانی و دقیق نگاه میکردم. اما خرگوشم پیدا نشد. من دیگر ماریا را نوازش نمیکردم، زیرا با نوازش کردن او باید به پوست خرگوش فکر میکردم. من ناآرام بودم. من خیلی ناآرام بودم. من بد میخوابیدم. من بد جارو میکردم. من غذا بد هضم میکردم. من هیچ چیز پیدا نکردم. روزها از ماجرای قتل میگذشت. هفتهها. من تمام خرگوشهای شهر را دیدم، خرگوشهای مرده و خرگوشهائی که قرار بود بزودی کشته شوند، زیرا من روزهای سهشنبه و جمعه ساعت چهار در قسمت شرقی شهر در انتظار دهقانانی که به شهر میرفتند میماندم. آنها نتوانسته بودند خرگوشم را پیدا کنند. روزها در خیابان میایستادم و خیلی بد جارو میکردم. اگر ماشین نعش کش از کنارم میراند، من دست از جارو کردن میکشیدم و مانند یک سرباز خبردار میایستادم.
خرگوش میدوید. در این وقت مزارع را پشت سر میگذارد. حالا جنگل آغاز میگردد. سیاهی جنگل خوب بود. خرگوش دیگر از جنگل نمیترسید. زیرا او خود را پشت شاخ و برگها مخفی ساخت و انتظار کشید. تمام شب را انتظار کشید. تمام شب قلب کوچکش شدیداً میتپید. صبح اما قلبش آهسته میتپید. در این وقت او میخوابد. وقتی او بیدار میشود، گرسنهاش شده بود و برگهای خشک را میخورد. او جرئت نمیکرد خود را حرکت دهد. جلوی چشمانش هنوز هم آن هیولای وحشتناک را میدید. حالا او جنگل را دوست داشت. او سینهخیز به رفتن ادامه میدهد. او چیزی میجست؛ او نتوانست چیزی پیدا کند. زیرا او نمیدانست که به کجا باید برود. آن صحنه وحشتناک تمام خاطرات خانوادهاش را پاک ساخته بود. او در جنگل به این سو و آن سو میدوید. دیگر جرئت رفتن به سمت مزارع را نداشت، زیرا آنجا آن چیز خطرناک او را تهدید میکرد. او در یک محل مدت درازی نمیماند، او فرار میکرد. او هرگز نمینشست، او میدوید. او نمیدانست از دست چه کسی فرار میکند. فرار، فرار. و درختها و خزهها آنجا بودند. تا اینکه او چنان خسته میگردد که دیگر قادر به دویدن نبود، او دراز میکشد و به خواب میرود. او اینطور بود، او اینطور زندگی میکرد و هیچ چیز نمیدانست. او یک جغد را بجای مادرش اشتباه میگرفت. اما او یک بار از جنگل بیرون میدود و از راه جاده به سمت مزارع میرود، در این لحظه پی به اشتباهش میبرد، قصد بازگشت میکند، اما تعداد زیادی هیولا که آنجا بودند او را گرفته و محکم نگاه میدارند. او چشمهایش را میبندد و لرزان منتظر میماند. سر و صدای بلندی به گوش میرسد، طوریکه انگار حیوانات بزرگی نعره میکشند. در این وقت او احساس میکند که دیگر چیزی او را به درد نمیآورد؛ او با پنجهاش زمین را لمس میکند و میپرد و ــ میدود. او در جنگل بود و حالا تازه پلکهایش را میبندد. چشمهایش چنان در وحشت بودند که پلکها از لحظهای که او در حال گریز از خانه بر روی مزارع بسیار پهناور میدوید تا همین لحظه که او به جنگل وارد شد نتوانسته بودند خود را ببندند. خرگوش حالا چیز وحشتناکی در نگاهش داشت، طوری که حتی وقتی مار سمی نگاه او را که به سمتش نشانه گرفته شده بود دید خود را مخفی ساخت و دست از هر کار شیطانی کشید.
در فاصلهای دور از شهر جاده میکشیدند. خیلیها باید در این کار کمک میکردند. من هم همینطور. ما روز به روز آنجا بودیم و سنگها را از سر راه برمیداشتیم. رفقایم هم به من کمک میکردند و ساعت دو بعد از ظهر ماریا برایمان نهار میآورد. در این زمان ما کنار جاده میایستادیم و استراحت میکردیم. امروز هم کنار جاده مشغول استراحت بودیم که ناگهان سر و صدائی بر پا گشت. همه با هم میدویدند و فریاد میکشیدند. من بلند میشوم و آهسته به جائیکه آنها در وسط جاده ایستاده بودند میروم. جمعیت آنجا پراکنده ایستاده بود. من عدهای را میبینم که خرگوشی را در دست داشتند. در این لحظه به چیزی فکر نمیکردم، فقط یک احساس همدردی مرا فرا گرفت، من به جلو هجوم بردم و فریاد کشیدم: "نبینم کسی خرگوشو بکشه!" آنها ترسیدند، دستشان شل شد، و خرگوش فرار میکند. حالا او نزدیک جنگل بود. بعد میپرد و دیگر دیده نمیشود. من بدون دلیل و جنبشی تا لحظهای که خرگوش ناپدید گشت از پشت مراقب او بودم. ناگهان به خاطر میآورم: "نکنه که خرگوش من ...؟". عدهای از مردها بخاطر فرار خرگوش با عصبانیت و استهزاء گفتند: "ناجی خرگوشها، پس کی شروع به موعظه میکنی؟".
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:46 توسط سعید از برلین
|

حالا من هم در گوشه همان خیابان بودم. در این وقت او نزدیک من ایستاده بود. کاملاً آرام، کاملاً مطمئن و ساکت به من نگاه میکرد. من ناگهان میایستم. من باید میایستادم. من دوباره صدای نفس نفس زدنم را میشنیدم. او همچنان به من نگاه میکرد. من تمام جسارتم را از دست میدهم. میخواستم برگردم، فرار کنم. فرار، فرار! زیرا که حالا ناگهان لباسش را میشناسم؛ لباسش سبز بود. و بر روی کلاهش یک پر فرو رفته بود. و بر پشتش یک تفنگ آویزان بود. من از تمام این چیزها تازه با خبر میگردم. حالا به او نگاه میکردم. او آرام ایستاده بود و به من نگاه میکرد. نگاهش! نگاهش! حالا میدانستم که او چه کسی است. او یک شکارچی بود. در این وقت او رویش را برمیگرداند و به رفتن ادامه میدهد. در همان لحظه طلسم رهایم میسازد. من میتوانستم او را دوباره تعقیب کنم. اما من به سختی میرفتم. مغزم سرد شده بود. من این را میدانستم که باید او را تعقیب کنم. او از کوچههای زیادی میگذرد. من او را تعقیب میکردم. او در گوشهای میپیچد. من هم. او سریعتر میرود. من هم. او آهستهتر میرود. خیابانها متروکتر میگشتند. او هنوز هم میرفت. من هم. خانهها به پایان میرسند. او گام برمیداشت و گام برمیداشت. من هم. او بر روی سنگی مینشیند و استراحت میکند. من هم. او دوباره بلند میشود و به رفتن ادامه میدهد. من هم. مزارع پیدا میشوند. ما از میانشان عبور میکنیم. جنگل شروع میشود. ما از میانش میگذریم. هنگامیکه ما از جنگل خارج میشویم ناگهان او میایستد. آنجا آن پائین یک خانه بود. پشت خانه دوباره مزارع ادامه پیدا میکردند، و در پشت سر جنگل قرار داشت. مرد به سمت خانه گام برمیدارد. من او را تعقیب میکنم. او بزودی به آنجا میرسد. من قدمهایم را تندتر میکنم. او از در داخل خانه میگردد. من فوری تعقیبش میکنم. بر بالای در ورودی یک بوق آویزان بود. هنگامی که من با سر و صدا در چارچوب در ایستاده بودم مرد تفنگش را در راهرو به یک چنگگ آویزان میکند و کلاهش را بر روی یک میخ. او مرا نگاه میکند. اما من دیگر از او نمیترسیدم. او کوچکتر از من بود. او آرام میپرسد: "چه میخواهی؟". من فریاد میکشم "تو را" و به جلو میپرم. او میخواست مرا از خود دور کند، من قویتر بودم. نگاهش عصبانیام میکرد و به من قدرت میبخشید. من او را محکم میگیرم و با فشار او را داخل یک اتاق میکنم. بر روی دیوار یک دشنه میبینم. من قبل از اینکه هر دو روی زمین بیفتیم خنجر را برمیدارم، و با فریادی فریادش را خاموش و غافلگیرانه خنجر را در قلبش فرو میکنم. من هنوز سخت نفس نفس میزدم، بعد نفس راحتی میکشم. او مرده بود. هیچ کس این را ندید. هیچ کس. من آزاد بودم. من دیگر احتیاج به جستجو کردن نداشتم. من یک انسان مانند بقیه انسانها بودم. حالا باید سریع از آنجا میرفتم. من بلند میشوم. در این وقت عرق سردی بر بدنم مینشیند. نفسم به شماره میافتد. خونم لخته شده بود. و چشمانم خیره. من نمیتوانستم خودم را حرکت بدهم. من فلج شده بودم: من وحشتزده و با چشمانی گشاد شده یک خرگوش را میبینم. من صدای ضربان قلبم را میشنیدم و همینطور صدای ضربان قلب خرگوش را. خرگوش میلرزید. نگاهش میلرزید. ناگهان او میپرد و ناپدید میگردد. من توانستم دوباره خود را حرکت دهم. در این وقت دیدم که یکی از پنجرهها باز است. خرگوش بر روی مزارع سبزرنگ میدوید. ناگهان در این لحظه میدانستم که چرا او میدود. با ترس نگاهم را از زمین محل وقوع عمل میدزدم، خودم را میچرخانم و از اتاق به بیرون میدوم، از میان راهرو و از خانه خارج میشوم. من میدویدم. من از خانه دور شده بودم.
جنگل، جنگل، جنگل، جنگل بی پایان بود. هوا آهسته تاریک میشود. هنوز هم میدویدم. عاقبت چراغها را میبینم. من آهستهتر میدوم. اولین خانهها نمایان میگردند، حالا خیابانها دیده میشوند. من دیگر نمیدوم. من میایستم و عرق از پیشانیام خشک میکنم. به یک انگشتم خون پاشیده شده بود. من خودم را خم میکنم و آن را در کود گرم اسبی فرو کرده و دوباره خارج میسازم. دیگر چیزی از خون دیده نمیشد. من لکه خون را پاک کرده بودم. به رفتن ادامه میدهم. دیر وقت بود که به خانه رسیدم. من دیوار را لمس میکنم. آنجا چهار گاری قرار داشتند. آیا باید تمام آنچه رخ داده فقط یک رویا بوده باشد؟ هوا تاریک بود. با این وجود وقتی پیش آنها رسیدم میدانستم که لبخند میزنم. آنها خر و پف میکردند. من در گوشه خودم دراز میکشم. من صدای تنفس یکنواخت ماریا را میشنیدم. به سمت چپ میچرخم و ناخرسند میخوابم. صبح همه از من میپرسند دیشب کجا بودهام. سست میگویم "من دچار سرگیجه شدم، من به زمین افتادم؛ وقتی بهوش آمدم، پیش مردمان خوبی بودم. فکر کنم که سرایدار ویلای سبز در یگراشتراسه Jägerstraße بود" و عمیقاً از خودم بخاطر دروغ گفتن تعجب میکردم. ماریا میگوید "آره، آره، تو داری پیر میشی، پدر" و قهوه گرم را به من میدهد. "نمیدونی وقتی با غذا اومدم و تو رو ندیدم چقدر ترسیدم، فقط گاریت اونجا بود. یکساعت منتظرت شدم. غدا سرد شده بود. من اونو تو گاری گذاشتم، بیل و جارو را برداشتم و با ترس زیادی گاری رو به طرف خونه هل دادم." من میگویم: "بچه خوب، تو خیلی خوبی، خیلی خوب". یکی از مردها سینهاش را صاف میکند و میگوید: "بلند شید! دوباره باید کثافت زندگی رو یک بار دیگه از سمتی به سمت دیگه جارو کنیم. در هر صورت، کثافت کثافت باقی میمونه! برادرها حرکت کنید، بریم جارو بکشیم!" من میگویم "آره" و بعد از او از اتاق خارج گشتم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:6 توسط سعید از برلین
|