تبليغاتX
قصّه و شعر
گاهی قصّه و شعر شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد.

از میان خیابانی پر از درختان گیلاس و بوته‌های سماق کوهی و یک فروشگاه جدید و تعداد زیادی از خانه‌های قدیمی که تغییری در آن‌‌ها داده نشده بود گذشتیم.

سپس به پلی رسیدیم که در گوشه‌ی آن خانه‌ی پدری‌ام مانند همیشه قرار داشت، و من از میان پنجره‌های بازْ سوت زدن طوطی‌مان را می‌شنیدم و خاطره و خوشحالیْ شدت ضربان قلب‌م را تندتر کرد.

از میان در ‌ورودی تاریک و سرد و مسیر بزرگ سنگ‌فرش شده گذشتم و با عحله از پله‌هایی که پدرم برای بدرقه من به پایین می‌آمد بالا رفتم.

پدر مرا می‌بوسد، لبخندی به من زده و سپس در سکوت در حالی‌که دست‌ام را در دستش داشت تا درب راهروی بالا هدایت می‌کند، جایی‌که مادرم ایستاده بود و با دیدن منْ مرا در آغوش گرفت.

بعد خدمت‌کارمان "کریستینه" با عجله خود را به من رسانده و به من دست می‌دهد. در اطاق نشیمنْ آن‌جا که قهوه آماده خوردن بود، به طوطی‌مان "پُولی" سلام می‌کنم. فوری مرا به‌جا می‌آورد، از کنار سقف قفساش به روی انگشت‌ام می‌نشیند و سر زیبای خاکستری‌اش را برای نوازش شدن به پایین خم می‌کند. اطاقْ تازه با کاغذ دیواری پوشانده شده بود و همه چیز مانند قبل بود: از عکس‌های مادر بزرگ و پدر بزرگ و کمد با درهای شیشه‌ای گرفته تا ساعت پایه‌دار که با گل‌های بنفش ِ از مد افتاده نقاشی شده بود.

فنجان‌ها روی میز قرار داشتند و در میان فنجان من گل یاسی قرار داشت که من آن‌را برداشته و در جا دگمه‌ی پیراهن‌ام جا دادم.

روبروی من مادرم نشسته بود و به من نگاه می‌کرد و برایم نان شیرمال کنار فنجان قرار داده به من هشدار داد غذایم را بخورم تا به‌خاطر حرف زدن سرد نشود اما خودش از من بی‌وقفه سؤال می‌کرد و من باید به آن‌ها جواب می‌دادم.

پدر خاموش به حرف‌های ما گوش می‌داد، ریشش را که سفید شده بود می‌خاراند و از میان شیشه‌های عینک‌اش دوستانه نگاهم می‌کرد.

در حین گزارش دادنِ بدون اغراق و با تواضعْ از وقایع، کارها و کام‌یابی‌هایمْ احساس کردم که من تمام این‌ها را بیش از هر کس از لطف و مهربانی این دو نازنین داشته‌ام.

 

http://www.youtube.com/v/0h1FocZ9Qa4&hl=en&fs=1

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

در ایستگاه راه‌آهن، نگهبان پیر و ریشوْ مانند گذشته‌ها با همان هیجان به این سو و آن‌‌سو می‌دوید و با فشار مردم را از کنار ریل قطار دور می‌کرد، و در میان جمعیت، خواهر و برادر کوچک‌ام ایستاده و بی‌صبرانه انتظارم را می‌کشیدند.

برادرم برای حمل وسایل منْ گاری دستی کوچکی را که در تمام دوران کودکیْ مایه‌ی غرور ما به حساب می‌آمدْ همراه خود آورده بود.

"فریتز" گاری را که در آن چمدان و کوله‌پشتی را قرار داده بودیم به‌دنبال خود می‌کشید، من و خواهرم به دنبال گاری می‌رفتیم.

خواهرم از این‌که موهایم را خیلی کوتاه کرده‌ام مرا سرزنش‌ می‌کرد، سیبل‌م را اما زیبا یافته بود و چمدان تازه‌ام را از آن زیباتر.

ما می‌خندیدیم و به چشمان همدیگر نگاه می‌کردیم، و هر چند دقیقه دوباره دست در دست هم می‌گذاشتیم و برای فریتز که با گاری کوچک‌اش جلوی ما در حرکت بود و مرتب سرش را به عقب بر‌می‌گرداندْ سر تکان می‌دادیم.

فریتز قدش به بلندی من و شانه‌هایش پهن و دل‌پذیر شده بود.

هنگامی‌که او جلوی ما در حرکت بود، ناگهان به‌خاطر آوردم‌ که من او را وقتی پسر‌بچه‌ای بیش نبود چندین ‌بار هنگام مشاجره کتک زده‌ام، صورت کودکانه و چشمان غمگین‌ و رنجانش دوباره به نظرم می‌آید و کمی از احساس رنج‌آور پشیمانی‌ای که من در آن‌زمان هم همیشه به محض فروکش کردن آتش خشم‌‌ام حس می‌کردم به من روی ‌آورد.

حالا دیگر فریتز قدم‌های بلند و بالغانه بر‌می‌داشت و کرک‌هایِ بوری دور چانه‌اش را پوشانده بود.

 

http://www.youtube.com/v/AxBCy5bMRiA&hl=en&fs=1

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

حتی عمو "مات‌هویز" هم از دیدار من خوش‌حال شده بود.

وقتی مرد جوانی که چند سالی از عمرش را در کشوری دور در غربت زندگی کرده یک‌روز به عنوان فردی موفق دوباره به خانه‌ بازگردد؛ قوم و خویش، حتا آن‌ دسته‌ از فامیل که محتاط‌‌‌‌‌‌ و محافظه‌کار هستند به رویش لبخند خواهند زد و دستش را به گرمی و مهربانی خواهند فشرد.

چمدان قهوه‌ای کوچک‌‌‌‌‌ام کاملاً نو بود و یک قفل محکم و تسمه‌ای براق داشت. من در آنْ تمام دارایی‌ام را جا‌بجا می‌کردم.

وسایل داخل چمدان عبارت بودند از: دو ‌دست کت و شلوار تمیز، به‌ اندازه کافی لباس زیر، یک‌ جفت چکمه‌ی نو، تعدادی کتاب و عکس، دو پیپ زیبا و یک تپانچه‌ی جیبی.

در ضمن ویولون همراه با جعبه‌اش و یک کوله‌ پشتی پر از اسباب‌های بی اهمیت و کم بها به همراه خود آورده بودم: دو عدد کلاه، یک عصایِ پیاده‌‌روی و یک چتر، یک پالتویِ نازک و یک جفت گالش، همه تازه و بی‌عیب، و در جیب بغل که به‌هم دوخته بودم‌ بیش از دویست مارک از پولی‌که پس‌انداز کرده بودم و یک نامه قرار داشت که در آن با تقاضای‌ من برای شغلی در خارج از کشور که از زمستان شروع می‌شد موافقت شده بود.

تمام این وسایل را با وقار با خود حمل می‌کردم و حالا با این تجهیزات بعد از یک مهاجرت طولانی به‌عنوان یک آٔقا به وطن خود باز‌می‌گشتم، وطنی‌که من به عنوان گاو پیشانی سفید و فردی خجالتی ترک کرده بودم.

قطار آهسته و با احتیاط در پیچ‌های تند تپه رو به پایین در حرکت بود، و با هر پیچیْ خانه‌ها، کوچه‌ها، رود و باغ‌های شهر آن پایینْ نزدیک‌‌تر و آشکارتر می‌گشتند.

به‌زودی می‌توانستم شیروانی‌ها را از یکدیگر تشخیص دهم و از میان آن‌ها شیروانی‌های آشنا و معروفی را انتخاب کنم، و به‌زودی می‌توانستم پنجره‌ها را بشمارم و آشیانه‌ی لک‌لک‌ها را تشخیص دهم.

در این بین از درون درهْ کودکی و نوجوانی و هزاران خاطرات نفیس ِ زادگاه به استقبالم شتافتند، احساس شادمانی بازگشت به وطن و ذوق و اشتیاق این که مردم آن پایین را حسابی تحت تأثیر قرار دهم در من آهسته ذوب و جای خود را به حیرت و شگفتی‌ای شاکرانه‌ داد.

درد غربتی‌که در این سال‌ها مرا ترک کرده بودْ دوبارها در این یک‌ربع باقی‌مانده با شدت به سویم باز‌‌‌گشته بود.

هر بوته‌ گل طاووسی در کنار سکوی راه‌آهن و هر پرچین‌ آشنایی برایم بی‌اندازه با ارزش شده بود، و من از پرچین به‌خاطر این‌که توانسته بودم این مدت طولانی فراموش و از او صرف‌نظر کنم تقاضای بخشش کردم.

زمانی‌که قطار از بالای باغ ما می‌گذشتْ در کنار بالاترین پنجره‌ی خانه قدیمی کسی ایستاده و با تکان دادن حوله بزرگی علامت می‌داد؛ می‌باید پدرم بوده باشد. و در ایوان مادر و خدمت‌کارمان با دستمالی در دست ایستاده بودند.

از بلندترین دودکشْ دودی آبی رنگْ سبکْ در هوای گرم و بر فراز شهر کوچک در حرکت بود.

حالا دوباره تمام این‌ چیزها به من تعلق دارد، انتظار آمدن‌ام را کشیده و حال به من خوش‌آمد می‌گوید.

 

http://www.youtube.com/v/Q7Vb5y3RLUE&hl=en

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  |