تبليغاتX
قصّه و شعر
گاهی قصّه و شعر شوخیست، گاهی هم بافنده ای بازیگوش در خیالم که راست و دروغ را به هم میبافد.

 

مدت کوتاهی در آن‌ محل ماندم. من و عبدالله در باره پاپا ساعت‌ها حرف زدیم و هر کدام خاطرات شیرینی از او برای هم تعریف کردیم. در حین گفتگو، من هم از سیگاری‌های جادویی که عبدالله یکی بعد از دیگری می‌پیچید می‌کشیدم.

موسیو عبدالله کمی مانند موسیو ابراهیم بود، موسیو ابراهیمی که بعد از شستشو خیلی زیاد آب‌رفته باشد.

موسیو عبدالله واژه‌های کمیاب خیلی می‌دانست، شعرهای زیادی را از حفظ بود، موسیو ابراهیمی بود که وقتش را بیشتر با خواندن گذرانده بود تا با پول در آوردن.

موسیو عبدالله، زمانی‌ را که من و او در <تکایا> به چرخیدن می‌گذراندیم رقص کیمیاگری می‌نامید؛ رقصی که مس را طلا می‌سازد.

اکثراً از رومی یاد می‌کرد و این را می‌خواند:

طلا، احتیاج به سنگ هیچ حکیم و خردمندی ندارد، اما مس به آن محتاج است.

پالوده ساز خویش را.

آن‌چه زنده است، بگذار بمیرد: و آن <جسم> توست.

آن‌چه مرده است را زنده ساز: و آن <قلب> توست.

آن‌چه حاضر است، غایب گردان: و آن <این جهان> است.

آن‌چه غایب است بگذار بیاید: و آن <آن جهان> است.

آن‌چه موجود است، ویرانش ساز: و آن <حرص و آز> است.

آن‌چه موجود نیست را خلق کن: و آن <شوق> است.

 

سال‌های زیادی از آن زمان می‌گذرد، اما هنوز هم، هر وقت حالم چندان خوش نیست باز می‌چرخم. با یک دست به بالا، به سوی آسمان و با دستی به پایین، به سوی زمین می‌چرخم. آسمان بالای سر من می‌چرخد. زمین زیر پاهای من می‌چرخد و من دیگر خودم نیستم، بلکه ذره‌ای از اتم می‌گردم که در خلاء مشغول رقصیدن است، ذره‌ای که همه‌ چیز از اوست.

همان‌طور که موسیو ابراهیم همیشه می‌گفت:

«هوش و بصیرت تو در قورک پای تو مأوا دارد، و می‌تواند بسیار عمیق فکر کند.»

 

با دست نگاه داشتن جلویِ ماشین‌ها توانستم خود را به پاریس برسانم، همان‌طور که موسیو ابراهیم می‌گفت "به خدا باید اطمینان داشت" من هم به خدا اعتماد کردم: گدایی کردم، زمین و آسمان لحاف و تشک من گردید و این هم در نوع خود هدیده خوبی بود. نمی‌خواستم اسکناس‌هایی که موسیو عبدالله هنگام بوسه‌های خداحافظی داخل جیبم قرار داده بود خرج کنم.

بعد از بازگشت به پاریس متوجه شدم که موسیو ابراهیم قبلاً تمام پیشبینی‌های لازم را کرده است. او با شهادت دادن به این‌که من بالغ و عاقلم و به ثبت رساندن آن، قانوناً آزادیم را به من اهدا کرده و مرا وارث دارایی خود خوانده بود؛ وارث مغازه و قرآنش. محضر‌دار پاکت خاکستری رنگی را که قرآن در آن بود به دستم داد و من با احتیاط کتاب کهنه را بیرون آوردم. عاقبت می‌توانستم بدانم‌ در قرآنش چه چیزهایی نوشته شده است.

در میان قرآن پاپا، دو گل خشک شده و یک نامه از دوستش عبدالله قرار داشت.

 

حالا دیگر اهالی محل مرا به نام مومو می‌شناسند. شغلم صادرات و واردات نیست، آن‌زمان هم به موسیو ابراهیم جدی نگفتم که میخواهم صادرات و واردات را پیشه‌ی خود سازم، فقط می‌خواستم تأثیر خوبی بر او گذاشته باشم.

هر از گاهی، مادرم سری به من می‌زند و برای این که عصبانی نشوم محمد صدایم می‌کند و می‌پرسد که آیا در این بین از موسی خبری شنیده‌ام یا نه؟ و من هم دروغی سرهم کرده و برایش تعریف می کنم.

همین اواخر برایش تعریف کردم که موسی برادرش پوپول را پیدا کرده و با همدیگر به مسافرت رفته‌اند و به این زودی‌ها بر نمی‌گردند و شاید بهتر باشد که دیگر در باره این موضوع صحبت نشود. مادرم مدتی طولانی فکر کرد، بعد با لحنی ناراضی موافقت خود را چنین بیان کرد:

«در واقع این‌طور بهتر است. دوران‌هایی از کودکی وجود دارند که باید خود را از آن‌ها رها کرد، باید به خود استراحت داد و آن‌ دوره را فراموش کرد.»

من به او گفتم: روان‌شناسی حرفه‌ی من نیست و من با فرآورده‌های مستعمراتی سر و کار دارم.

«محمد، ‌من خیلی مایلم ترا به شام دعوت کنم. همسر من هم خیلی دلش میخواهد ترا بشناسد.»

«همسر شما به چه کاری مشغول هستند؟»

«زبان انگلیسی تدریس می‌کند.»

«و شما؟»

«من زبان اسپانیایی درس می‌دهم.»

«و با چه زبانی قرار است هنگام شام خوردن با هم صحبت کنیم؟ نه، شوخی کردم، من دعوت شما را با کمال میل قبول می‌کنم.»

از خوشحالی صورت مادرم مثل رنگ گل‌سرخ قرمز شد، خوشحالی تمام صورتش را از آن خود کرد و جوان و زیبابش ساخت.

«پس موافقی؟ تو برای شام می‌آیی؟»

«یکبار که گفتم‌، بله می‌آیم.»

شاید کمی عجیب به نظر آید که دو معلم اداره آموزش و پرورش، محمد را که فرآورده‌های مستعمراتی می‌فروشد به خانه‌ی خود دعوت کنند، ولی چرا که نه؟ من که راسیست نیستم.

اما حالا دیگر این برایمان یک عادت شده است. هر شنبه با همسر و فرزندانم به خانه‌ی آن‌ها می‌رویم. چون فرزندانم خیلی مهربان هستند او را مادر بزرگ صدا می‌کنند و خوشحالی معلم زبان اسپانیایی در این مواقع واقعاً دیدن دارد! گاهی که به این خاطر از شادی و خوشبختی انباشته می‌گردد، یواشکی از من می‌پرسد نکند از این‌که بچه‌ها او را مادر بزرگ خطاب می‌کنند برایم ناگوار باشد؟ و من به او جواب می‌دهم: نه، این‌طور نیست، من جنبه شوخی دارم.

 

حالا؛ همه مرا مومو می‌نامند و من در<خیابان آبی> زندگی می‌کنم، خیابانی که آبی‌رنگ نیست و برای تمام جهان آن مرد عر‌بم که در کنج خیابان آبی مغازه دارد.

در پیشه‌ ما عرب بودن بدین معنیست:

از ساعت هشت صبح تا دوازده شب مغازه‌ات باز باشد، حتی در یکشنبه‌ها.

                                                  ـ پایان ـ

 

http://www.youtube.com/v/yY2Ugpst9VY&hl=en

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

«مومو، برای هر کدام از ما نردبانی قرار داده‌ا‌ند تا بالا رفتن ما را مقدور و آسان سازد.

انسان در ابتدا ماده‌ای معدنی بیش نبوده و بعد به گیاه مبدل شده است و در دور بعدی تکامل به حیوان تبدیل گشته ـ این دوره را انسان نتوانسته هنوز از یاد ببرد و در بسیاری از مواقع میل شدید تبدیل شدن به حیوان دوباره در او زبانه می‌کشد ـ.

و بعد از پایان این ایام است که حیوان به انسان مبدل شد، به انسانی‌که در او استعداد فراگیری دانش نهفته است، انسانی‌که شعور دارد و ایمان.

مومو، آیا قادری مسیری را که تا امروز طی کرده‌ای و شروعش از ذره‌ای گرد و غبار بود مجسم کنی؟

دیرتر وقتی این دور انسان بودن را پشت سر بگذاری تبدیل به فرشته‌ می‌گردی و دیگر با این جهان کاری نخواهی داشت. این حس، زمانی که می‌رخصی و می‌چرخی به تو منتقل می‌شود.»

«من از این دوران‌ها و مسیر طی شده چیزی یادم نیست. آیا شما دوره‌ای که گیاه بودید را به خاطر دارید؟»

«پس فکر می‌کنی که من وقتی ساعت‌ها بدون حرکت در مغازه روی صندلی چمباته می‌نشینم چه‌کاری انجام می‌دهم؟»

 

سپس آن روز معروف فرا رسید و موسیو ابراهیم نوید رسیدن به دریای زادگاهش را داد و گفت که دوستش عبدالله را به زودی خواهیم دید. او مانند مرد جوانی کاملاً هیجان زده بود و مایل بود که اول به تنهایی به سوی زادگاه خود براند و از من خواهش کرد زیر سایه یک درخت زیتون منتظر او بمانم.

ظهر بود و زمان استراحت. به درخت تکیه دادم و خوابم برد.

وقتی چشم‌هایم را دوباره باز کردم، شب شده بود. تا نیمه‌‌شب منتظر بازگشت موسیو ابراهیم ماندم و بعد پیاده به طرف ده رفتم. به محض رسیدن به ده، اهالی به سویم هجوم آوردند.

نمی‌توانستم زبانشان را بفهمم، با این وجود بی‌قرار و هیجان‌زده برایم تند تند چیزی را تعریف می‌کردند. به نظر می‌آمد مرا کاملاً می‌شناسند.

آن‌ها مرا با خود به خانه‌ی بزرگی می‌برند. از میان اطاق بسیار بزرگی که تعدادی زن چمباته‌ زده و در حال گریه و زاری بودند می‌گذریم و بعد به موسیو ابراهیم می‌رسیم.

او آن‌جا بر روی زمین دراز کشیده بود و بدنش پر بود از جای زخم و لکه‌های خون. ماشین با یک دیوار تصادف کرده بود.

کاملاً ضعیف به نظر می آمد. خودم را روی او پرت می کنم. موسیو ابراهیم چشمانش را باز کرده و لبخند می‌زند.

«مومو، این‌جا برای من سفر به پایان می‌رسد.»

«نه این‌طور نیست، ما هنوز به دریایی که شما آنجا متولد شده‌اید نرسیده‌ایم.»

«چرا مومو، من رسیدم. تمام دست‌های یک رودخانه به یک دریا متصلند. به آن دریایِ یکتا.»

و من بدون اراده شروع به گریستن می‌کنم.

«مومو، من راضی نیستم که تو گریه کنی.»

«من به خاطر شما می‌ترسم، موسیو ابراهیم.»

«من ترس ندارم، مومو. من می‌دانم که چه در قرآنم نوشته شده است.»

نمی‌بایست این جمله را می‌گفت، این جمله خاطرات شیرینی را در من زنده کرد و این بیشتر مرا به گریه انداخت.

«مومو، تو به خاطر خودت گریه می‌کنی، و نه به خاطر من.

من زندگی خوبی را گذراندم. من سالیان درازی زندگی کردم و زیبایی پیر شدن را دیدم. من یک همسر داشتم که سال‌ها پیش از این مرد اما من هنوز هم دوستش دارم. من دوست خوبی مانند عبدالله داشتم و تو باید سلام مرا به او برسانی. مغازه کوچکم هم خوب چرخید. <خیابان آبی> خیابان زیباییست، هرچند که رنگش هم آبی نباشد. از این‌ها گذشته، من تو را داشتم.»

برای این‌که خوشحالش کنم، از ریختن اشگ‌هایم جلوگیری می‌کنم، و با سختی مؤفق می‌شوم لبخندی به‌رویش بزنم.

با لبخند من، رضایت روی صورتش نقش می‌بندد. به نظرم آمد با لبخند زدن من کمتر درد می‌کشد، بنابراین یک لبخند دیگر به‌رویش میز‌نم.

او آهسته و آرام چشم‌هایش را می‌بندد.

«موسیو ابراهیم!»

«نترس مومو...، نگران نباش، من نمی‌میرم. من به ابدیت ملحق می‌شوم.»

و این آخرین جمله‌ی او بود.

 

http://www.youtube.com/v/8bFwi-9Z8Ps&hl=en

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

صحبت کردن موسیو ابراهیم از استانبول به بعد به علت اندوهی که به او دست داده بود کمتر شد.

«به زودی به دریا می‌رسیم، به محلی ‌که من متولد شده‌ام.»

هر روز درخواست می‌کرد که آرامتر برانم. می‌خواست لذت کافی از مناظر ببرد و در ضمن از سرعت زیاد هم هراس داشت.

«موسیو ابراهیم، پس این دریا کجاست؟ کجای نقشه دریا قرار دارد؟

«مومو، دست از سرم بردار تو هم با این نقشه‌، ما که در مدرسه نیستیم!»

 

در یک دهکده کوهستانی توقف می‌کنیم.

«مومو، من خیلی خوشبخت هستم، زیرا تو را دارم، و می‌دانم که چه در قرآنم نوشته شده است. و حالا می‌خواهم تو را برای رقصیدن با خود ببرم.»

«برای رقصیدن؟»

«آره، کاری است که باید حتماً انجام گیرد.

"قلب انسان مانند قفسیست حبس گشته در زندان بدن." وقتی که می‌رقصی، قلب مانند پرنده‌ای می‌خواند، پرنده‌ای که شوق یکی شدن با خدا را دارد.

بیا، باید داخل <تکیه> برویم.»

«داخل کجا؟» و در آستانه‌ی در آهسته می‌گویم: «عجب سالون رقص مضحکی!»

«مومو، <تکیه> یک سالون رقص نیست، <تکیه> یک معبد است، کفش‌هایت را در بیاور.»

و در آن معبد برای اولین بار مردان چرخنده را دیدم. دراویش، جامه‌ای بلند، سفید، سنگین، نرم و لطیف بر تن داشتند. با طنین طبلْ راهبان تبدیل به فرفره شدند.

«می‌بینی مومو، آنها به دور خود می‌چرخند، آنها به دور قلبشان می‌چرخند، محلی که خدا در آن جای دارد. و این چرخش‌ها عبادت کردن است.»

«شما این کار را عبادت می‌دانید؟»

«بله، این کار عبادت کردن است.  با این کار تمام پیوند این مردان با زمین از بین می‌رود، و سنگینی‌ای که تعادل و موازنه می‌خوانندش محو می‌گردد.

تو هم بچرخ مومو، سعی کن مانند من بچرخی.»

من و موسیو ابراهیم شروع به چرخیدن کردیم.

با چرخش اول به این فکر کردم که: با داشتن موسیو ابراهیم احساس خوشبختی می‌کنم. بعد به خود گفتم: دیگر از پدرم به‌ خاطر این‌ که مرا ترک کرد عصبانی نیستم. و در آخر به این موضوع پرداختم:‌ در حقیقت مادرم چاره‌ دیگری نداشت، به جز این‌ که...

«بگو ببینم مومو، آیا به چیزهای خوب فکر کردی؟»

«بله، باور نکردنیست. نفرت و انزجار در من به کلی از بین رفت. اگر طبال به کارش ادامه می‌داد من هم می‌توانستم مشکل خود با مادرم را تا به آخر حل کنم.

عبادت خیلی خوبی بود، موسیو ابراهیم، البته من مایل بودم در ضمن عبادت کفش ورزشی خود را به پا می‌داشتم.»

از آن روز به بعد در نقاط مختلف توقف کردیم تا در <تکیه‌هایی> که موسیو ابراهیم می‌شناخت برخصیم.

گاهی موسیو ابراهیم نمی‌چرخید و فقط به چای نوشیدن می‌پرداخت. من اما مانند دیوانه ای می‌چرحیدم، نه، در حقیقت می‌چرخیدم تا کمتر دیوانه باشم.

شب‌ها، در محلی که اهالی دهکده دور هم جمع می‌شدند کوشش می کردم با دخترها باب گفتگو را باز کنم. تا حد امکان به خودم زحمت می دادم، اما باز کار پیش نمی‌رفت. موسیو ابراهیم با آنکه کاری انجام نمی‌داد به جز آنکه با چهره‌ای صمیمی و آرام، لبخند زنان عرق نعنای خود را جرعه جرعه بنوشد، با این حال در عرض یکساعت کلی آدم دورش جمع شده بود.

«مومو، تو زیاده از حد می‌جنبی. اگر می‌‌خواهی دوست پیدا کنی نباید انقدر بیقراری و جست و خیز کنی.»

«موسیو ابراهیم، فکر می‌کنید که من پسر زیبایی هستم؟»

«تو پسر خیلی قشنگی هستی مومو.»

«نه، منظورم این است که آیا دیرتر آنقدر قشنگ خواهم شد که مورد علاقه‌ی دختران قرار گیرم...، بدون پرداختن پول؟»

«چند سال دیگر دختران حتی په تو پول هم خواهند پرداخت!»

«اما... فعلاً... بازار رونق چندانی ندارد...»

«چرا از این موضوع تعجب می‌کنی مومو؟ آیا متوجه نیستی که چه می‌کنی؟ تو به دختران خیره می‌شوی اما با چشمانی که می‌گویند: نمی‌بیند من چه زیبا هستم؟ و به این دلیل هم دخترها تو را ریشخند می‌کنند. تو باید طوری به آن‌ها زل بزنی که چشمانت بگویند: دخترانی زیباتر از شما در عمرم ندیده‌ام!

زیبایی یک مرد معمولی، منظورم مردانی معمولی مانند تو و من ــ نه آلن دولون و یا مارلون براندو ــ، فقط آن زیبایی می‌تواند باشد که او در زن تشخیص می‌دهد.»

 

من به خورشید که خود را میان کوه‌ها ناپدید می‌ساخت نگاه می‌کردم و به آسمان که ینفش رنگ می‌شد.

پاپا سر به آسمان داشت و به ستاره زهره می‌نگریست.

 

پ.ن:

بقیه‌ی داستان را ترجمه نمی‌کنم و برای خواندن ادامه‌ی داستان خواننده را رجوع می‌دهم به Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran و یا

Monsieur Ibrahim und die Blumen des Koran

و یا دیدن فیلم این داستان.

 

http://www.youtube.com/v/JeRa3RtBiIU&hl=en

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 5 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

 

عاقبت موسیو ابراهیم تصمیم می‌گیرد که هر دو با‌ هم به کلاس تعلیم رانندگی برویم. اما به دلیل کم بودن سن من تنها موسیو ابراهیم تعلیم رانندگی می‌دید و من در صندلی عقب می‌نشستم و به توضیحات معلم رانندگی با دقت گوش می‌دادم.

هر بار بعد از پایان ساعات تعلیم، سوار ماشین خودمان می‌شدیم و من پشت رل می‌نشستم. در شب در خیابان‌های پاریس می‌راندیم تا گرفتار ترافیک نشویم. به این ترتیب رانندگی من روز به روز بهتر می‌شد.

با فرا رسیدن فصل تابستان سفر به سوی زادگاه موسیو ابراهیم را آغاز کردیم.

هزاران کیلومتر در دل اروپایِ جنوبی راندیم. تا مشرق زمین پنجره‌های ماشین باز بودند.

باور نمی‌کردم مسافرت کردن با موسیو ابراهیم باعث شود که جهان را چنین جالب و زیبا ببینم.

من رانندگی می‌کردم و متمرکز جاده بودم و موسیو ابراهیم برایم از زیبایی‌ مناظر، آسمان، ابرها و دهکده‌ها می‌گفت.

پر‌حرفی موسیو ابراهیم، صدای ظریفش که نازکتر از کاغذ سیگار بود، لحجه‌ای که با آن صحبت می‌کرد، توصیف کردن‌، فریاد‌هایش و تعجب کردنش که گاهی با  اظهار نظر کردن کنایه آمیز همراه می‌گشت، مرا در تمام مسیر پاریس تا استامبول همراهی ‌کردند. از اروپا هیچ ندیدم، تنها صدا و توضیحات موسیو ابراهیم را شنیدم.

«اوه، مومو اینجا محل ثروتمندان است: نگاه کن، سطل آشغال در کنار خانه‌ها را می‌بینی؟»

«سطل آشغال کنار خانه‌ها چه ارتباطی با ثروتمند بودن دارد؟»

«اگر بخواهی بدانی که آیا در کشور فقیری هستی و یا در یک محل ثروتمند، باید به سطل‌های آشغال نگاه کنی. اگر کنار خانه‌ای نه آشغال و نه سطل آشغال دیدی بدان‌ که ساکنین آن‌جا خیلی ثروتمندند. اگر تنها سطل آشغال دیدی و از آشغال خبری نبود، بنابراین ساکنین آنجا ثروتمند معمولی هستند. اما وقتی آشغال کنار سطل آشغال قرار داده شده باشد نشان از این دارد که ساکنین آن‌جا نه فقیرند و نه ثروتمند بلکه آن‌جا محلی توریستی می‌باشد. و هنگامی‌که آشغال را بدون سطل آشغال می‌بینی بدان‌ که ساکنین آن‌جا فقیرند. و اگر مردم در میان آشغال‌ها زندگی کنند بدان‌که خیلی خیلی فقیرند. ابن‌جا اما محل ثروتمندان است.»

«کاملاً صحیح است چون ما هنوز در سوئیس هستیم.»

«آخ، نه مومو، از آتوبان نران. آتوبان‌ها می‌گویند: بی‌توقف عبور کن، اینجا چیزی برای دیدن وجود ندارد. آتوبان برای دیوانه‌هایی است که می‌خواهند هرچه سریع‌تر از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر بروند. ما داریم مسافرت می‌کنیم و نه کار هندسی. یک خیابان فرعی خوشگل و کوچک پیدا کن که تمام زیبایی‌ها را نشانمان دهد.»

«موسیو ابراهیم می‌بخشید، اما من راننده‌ی ماشین هستم و نه شما.»

«گوش کن مومو، اگر تو مایل به دیدن مناظر نیستی، میتوانی مانند بقیه مردم با هواپیما مسافرت کنی.»

 

«موسیو ابراهیم، آیا این‌جا محل فقیر نشین‌ها است؟»

«آره مومو، این‌جا کشور آلبانی است.»

«و این‌جا؟»

«نگه‌دار مومو. بو را حس میکنی؟ بوی خوشبخی را؟ اینجا یونان است. مردم اینجا صبور و هوشیارند، آن‌ها وقت خود را هزینه‌ی نگاه کردن عبور ماشین ما می‌کنند، و هنوز هم عمیق نفس می‌کشند.

می‌دانی مومو، من در تمام سالیان زندگی به سختی کار کردم، اما آهسته و آرام کار کردم، نخواستم سود فراوان ببرم و یا انبوهی از مشتریان صف کشیده داخل مغازه‌ام داشته باشم، نه. <آهستگی>راز خوشبختیست. میخواهی بعدها چه‌کاره بشوی مومو؟»

«می‌خواهم مشغول کار صادرات و واردات شوم.»

«صادرات و واردات؟»

واژه‌ی جادویی را یافته و با آن یک امتیاز به‌دست آورده بودم. صادرات و واردات، واژه‌ای‌ که از آن به بعد موسیو ابراهیم مدام آن را مصرف می‌کرد، واژه‌ی مرتب و جمع‌ و‌ جوری که در عین حال ماجراجویانه و مخاطره آمیز هم بود. واژه‌ای که فکر را به سفر متوجه می‌سازد، به کشتی، به جعبه‌ی اجناس، به سود سرشار، واژه‌ای‌ به سنگینی هجاهایی که صادرات و واردات را به غلتیدن در می‌آورند!

«اجازه دارم پسرم مومو را به شما معرفی کنم؟ او قرار است که بعدها کار صادرات و واردات کند.»

 

ما بازی‌های مختلفی می‌کردیم. موسیو ابراهیم مرا با چشمان بسته داخل اماکن مذهبی می‌برد و من می‌بایست مذهبشان را از بوی داخل این اماکن حدس بزنم.

«این‌جا بوی شمع می‌دهد، مذهب: کاتولیک.»

«درست است، این‌جا کلیسای <آنتونیوی مقدس> است.»

«این‌جا بوی عود می‌دهد، مذهب: ارتودکس.»

«صحیح است، این‌جا کلیسای معروف <آبا صوفیا> است.»

«و این‌جا بوی پا می‌آید، مذهب: اسلام. حقیقتاً که بوی خیلی تند و آزار دهنده‌ای...»

«چه گفتی! این‌جا «مسجد آبی» نام دارد!

محلی که بوی بدن می‌دهد برای تو محل خوبی نیست؟ پاهای تو هرگز بو نمی‌دهند؟ محلی که بوی آدم می‌دهد و ساخته شده است برای عبادت مردم حال تو را بهم می‌زند؟ چه فکرهایی تو می‌کنی، حقا که اهل پاریس هستی! بوی این جوراب‌ها یک حس آرامش در من ایجاد می‌کند. همیشه به خودم می‌گویم که من بهتر از همسایه‌ام نیستم. خودم را بو می‌کشم، خودمان‌را بو می‌کشم و بعد آرامش به من روی می‌آورد!»

 

http://www.youtube.com/v/UqNZ5Y5BgdA&hl=en

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

جنگ ما با کارمندان دولتی، با مُهر و با فرمهای اداری شروع شد.

مأمورین دولت از دست ما عصبانی بودند، چون می‌بایست از چرت زدن در اداره دست بکشند و به کار ما رسیده‌گی کنند و این مخالفتشان با کاری که در پیش داشتیم را سختتر می‌کرد. اما هیچ چیز قادر به دلسرد کردن موسیو ابراهیم نبود.

"مومو، فعلاً یک <نه> کاسبی کردیم. حالا باید برای گرفتن یک <آری> به خودمان زحمت بدهیم.»

عاقبت مادرم با وساطت اداره‌ی امور جوانان با تقاضای موسیو ابراهیم موافقت کرد.

«موسیو ابراهیم، آیا همسرتان هم موافق این کار است؟»

«همسر من سالیان درازی می‌شود که به وطنش برگشته است و من در انجام کارهایم کاملاً آزادم. اما اگر مایلی می‌توانیم در تابستان به دیدارش برویم.»

در روزی‌که سند را به دستمان دادند، همان سند معروف را که در آن ثبت شده بود من پسر کسی هستم که خود انتخابش کرده‌ام، موسیو ابراهیم بخاطر پیروزی تصمیم به خریدن ماشین می‌کند تا جشن و سرورمان کامل شود.

«ما به مسافرت خواهیم رفت مومو. در تابستان به سوی <هلال ماه طلایی> خواهیم راند، من به تو دریا را نشان خواهم داد، دریایی را که من از آنجا آمده‌ام.»

«به‌تر نیست روی یک فرش پرنده بنشینیم و مسافرت کنیم؟»

«به جای این حرف‌ها عکس آگهی فروش ماشینها را خوب نگاه کن و ببین از کدام ماشین خوشت می‌آید.»

«باشه پاپا.»

با گفتن <پاپا> به موسیو ابراهیم نقش لبخندی بر دلم نشست، شکفته شدم و آینده برایم تابناک گشت.

برای خرید ماشین به نمایشگاه فروش ماشین می‌رویم.

«من مایلم این مدل ماشین را بخرم، پسرم آن را انتخاب کرده است.»

موسیو ابراهیم در هر جمله‌اش <پسر من> را می‌گنجانید، انگار که همین چند لحظه‌ی پیش برای اولین بار <پدر بودن> را او کشف کرده است.

فروشنده شروع به تعریف از امتیازات ماشین می‌کند.

«احتیاج به تعریف و تمجید شما از ماشین نیست، من که گفتم می‌خواهم آنرا بخرم.»

«می‌بخشید موسیو،‌ شما تصدیق رانندگی دارید؟»

«طبیعی است که تصدیق دارم.»

و از داخل کیف جیبی چرمی خود کاغذی را خارج می‌سازد که به احتمال نزدیک به یقین در عهد مصر قدیم صادر شده بود. فروشنده با چشمانی از حدقه در آمده به کاغذ که حروف آن  از کهنگی زرد رنگ شده بودند و به زبانی نوشته شده بود که او آنرا نمی‌شناخت زل زد.

«آیا این تصدیق رانندگی می‌باشد؟»

«آیا از قیافه‌ آن مشخص نیست؟»

«باشد، قبول است، شما می‌توانید ماشین را به اقساط خریداری کنید، برای مدت سه سال به عبارت هر ماه...»

«وقتی می‌گویم که می‌خواهم یک ماشین بخرم، یعنی می‌توانم یک ماشین بخرم. من پولش را نقد می‌دهم.»

فروشنده با دسته گل به آب دادنش باعث رنجش موسیو ابراهیم می‌گشت.

«بنابراین، خواهش میکنم چکی به مبلغ...»

«کافیست! من به شما گفتم که نقد می‌پردازم. با پول. با اسکناس حقیقی.»

و بسته‌های بزرگ اسکناس‌های قدیمی را از ساک پلاستیک‌ای خارج می‌سازد و آنها را روی میز قرار می‌دهد.

فروشنده برای نفس کشیدن تقلا می‌کند.

«اما... اما...، کسی نقد پرداخت نمی‌کند...، موسیو، این شدنی نیست...»

«مگر اینها پول نیستند؟ من هم آنها را قبول کردم، چرا نباید شما قبول کنید؟ مومو، آیا مطمئن هستی که اینجا یک نمایشگاه معروف و معتبر ماشین فروشی است؟»

«باشد، قبول است، ما ماشین را در دو هفته‌ی دیگر تحویل می‌دهیم.»

«دو هفته‌ی دیگر؟ این غیر ممکن است، من تا دو هفته‌ی دیگر خواهم مرد!»

 

بعد از دو روز ماشین را جلوی مغازه تحویل دادند... موسیو ابراهیم واقعاً در همه کاری استاد است.

موسیو ابراهیم سوار ماشین می‌شود و با انگشتان دراز و ظریفش دگمه‌های داخل ماشین را لمس می‌کند، سپس عرق پیشانی و صورت سبز رنگ شده‌اش را پاک می‌کند.

«مومو، من دیگر نمی‌توانم رانندگی کنم.»

«مگر شما رانندگی یاد نگرفته‌اید؟»

« چرا، از دوستم عبدالله در زمانهای قدیم یاد گرفتم. فقط...»

«فقط چه؟»

«فقط، ماشینی که من با آن رانندگی یاد گرفتم شکل دیگری بود.»

موسیو ابراهیم سعی می‌کند هوا به داخل ریه‌هایش بفرستد.

«موسیو ابراهیم، آیا ماشینی که شما با آن رانندگی یاد گرفتید با اسب کشیده نمی‌شد؟

«نه مومو، به ‌وسیله‌ی الاغ کشیده می‌شد.»

«پس جریان آن تصدیق رانندگی که نشان فروشنده‌ی ماشین دادید چبست؟»

«هوم...، آن یک نامه‌ی قدیمی از دوستم عبدالله بود که برایم از وضع محصول مزرعه خود نوشته بود.»

«پس اوضاع ناجور است!»

«آره مومو، اوضاع ناجور است.»

«و در قرآن شما نوشته نشده چه ورد و دعایی می‌تواند به ما کمک کند؟»

«مومو، خواهش می‌کنم، این چه حرفی است که تو می‌زنی؟ قرآن که کتاب فیزیک و مکانیک نیست! قرآن برای معنویات است و نه برای راه انداختن یک تکه آهن. در ضمن در قرآن با شتر به مسافرت می‌روند و نه با ماشین!»

 

http://www.youtube.com/v/jAqrn9IolJc&hl=en

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

از اینکه برای گفتن <موسی> زحمت زیادی به خود داد متعجب می‌شوم، انگار نام من به هیچ روی مایل نبود از میان لبان مادرم عبور کند.

هوس می‌کنم سر به سرش بگذارم.

«شما چه نسبتی با موسی دارید؟»

«من مادر موسی هستم.»

زن بیچاره، دلم برایش سوخت. در موقعیت نامطلوبی قرار گرفته بود و نزد من آمدن برایش حتماً خیلی سخت می‌باید بوده باشد. نگاهی جدی به صورتم انداخت، کوشش کرد افکارم را بخواند و ترسی بزرگ در چهره‌اش لانه ساخته بود.

«و تو، پس تو کی هستی؟»

«من؟»

سیزده سال از زمانی که مرا ترک کرد می‌گذرد، و حال در چنین موقعیتی قرار گرفتن در من رغبت عجیبی به خندیدن ایجاد کرده بود.

«اسم من مومو است.»

صورتش بی روح می‌شود.

پوزخندی زده و اضافه می‌کنم:

«"مومو" کوتاه شده‌ی نام محمد است و دوستانم مرا به این نام می‌خوانند.»

صورتش بی‌رنگتر از رنگ کف پا می‌شود.

«چی؟ تو موسی نیستی؟»

«اوه نه. خواهش می‌کنم مادام، منو با موسی اشتباهی نگیرید، من محمد هستم.»

آب دهانش را قورت می‌دهد. به نظرم آمد شنیدن این خبر زیاد ناراحتش نکرده است.

«اما مگر جوانی به نام موسی این‌جا زندگی نمی‌کند؟»

می‌خواهم جواب بدهم: من خبر ندارم، شما مادر او هستید، شما باید این را بدانید و نه من. اما از آنجائیکه زن بیچاره قادر به سرپا نگاه داشتن خود نبود من هم در آخرین لحظه منصرف می‌شوم و به جای آن یک دروغ کوچک و زیبا تحویلش می‌دهم.

«موسی از اینجا رفته است، مادام. زندگی در این خانه جانش را به لب رسانده بود.»

«آه، که اینطور؟»

از خودم می‌پرسم که آیا حرف‌هایم را باور کرده است؟ به نظر نمی‌آمد که مجاب گشته است. شاید آنطور که فکر می‌کردم چندان بی عقل هم نباشد.»

«و چه موقع برمیگردد؟»

«از تاریخ برگشتن موسی بی‌اطلاعم مادام. موسی تصمیم گرفته بود که برادرش را پیدا کند.»

«برادرش را؟»

«بله، موسی یک برادر دارد.»

«مطمئن هستی؟»

به نظر می‌آمد که کاملاً دستپاچه شده است.

«بله، و موسی به جستجوی برادرش پوپول رفته است.»

«پوپول؟»

«بله، مادام، پوپول برادر بزرگش.»

از خودم سؤال می‌کنم آیا باور کرده که من محمد هستم و یا اینکه فکر می‌کند که عقلم را به کل از دست داده‌ام؟»

«اما من قبل از موسی کودک دیگری نداشتم. من هرگز فرزندی به نام پوپول نداشته‌ام.»

به خاطر این دروغ احساس رقت‌انگیزی به من دست می‌دهد.

مادرم متوجه حالت من می‌شود و زانوهایش شروع به لرزیدن می‌کنند. برای جلوگیری از افتادن خود را روی صندلی‌ می‌نشاند و من هم همین‌کار را می‌کنم.

با دماغی انباشته از بوی تندِ رنگ در سکوت به یکدیگر خیره می‌مانیم. چنان به من خیره شده بود که کوچکترین حرکت مژه‌ام هم از نگاه کاونده‌اش مخفی نمی‌ماند.

«مومو، آیا تو...»

«مومو نه مادام،‌ محمد.»

«محمد، آیا تو موسی را خواهی دید؟»

«امکانش است مادام.»

با آهنگی بی‌تفاوت جوابش را می‌دادم، هرگز تصورش را هم نمی‌کردم روزی قادر به نمایش بی‌تفاوتی به این عظمت گردم. مادرم نگاهی عمیق به چشمهایم می‌اندازد.

می‌تواند هرچه دلش می‌خواهد نگاهم کند، من مطمئن هستم که از نگاه کردن به من چیزی عایدش نخواهد شد.

«اگر روزی موسی را دیدی، به او بگو هنگامی‌که من با پدرش ازدواج کردم دختر جوانی بودم و تنها دلیل ازدواج من با او فرار از خانه‌ی پدری بود. من هرگز عاشق پدر موسی نبوده‌ام، اما موسی را می‌توانستم دوست داشته باشم. و بعد مرد دیگری را شناختم. پدر تو...»

«چه فرمودید؟»

«میخواستم بگویم پدر موسی. او به من گفت: برو و موسی را اینجا برای من بگذار، واللا... من هم رفتم. ترجیح دادم زندگی جدیدی را شروع کنم، زندگی‌ای که در آن خوشبختی هم جایی برای خودش دارد.»

«شما بهترین کار را کردید.»

مادرم نگاهش را به زیر می‌اندازد.

خودش را به من نزدیک می‌کند. حس می‌کنم که می‌خواهد مرا ببوسد و من نشان نمی‌دهم که از جریان بویی برده‌ام.

با صدایی التماس‌آمیز می‌پرسد:

«تو این‌ها را به موسی خواهی گفت؟»

«امکانش است مادام.»

 

در همان شب پیش موسیو ابراهیم رفتم و با خوشحالی از او پرسیدم:

«موسیو ابراهیم، پس کی قرار است من را به عنوان پسر‌خوانده‌ی‌ خود قبول کنید؟»

و او خندان جواب می‌دهد:

«اگر مایل باشی همین فردا، کوچولوی من!»

 

http://www.youtube.com/v/LWoyZixx1l4&hl=en

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

آخرین کار پدرم مانند بقیه‌ی کارهایش عجیب و غریب بود: به خاطر خودکشی کردن تا مارسل می‌راند! قطار که همه جا پیدا می‌شود. حتی در پاریس تا دلت بخواهد قطار وجود دارد، اگر نه بیشتر از مارسل کمتر هم نه. واقعاً که نتوانستم من هرگز پدرم را بشناسم.

«تمام نشانه‌ها حاکی از آنند که پدر شما ناامید و مأیوس بوده و داوطلبانه دست به کشتن خود زده است.»

خودکشی پدر باعث نشد تا درونم آرام گیرد. از خود پرسیدم، آیا بهتر نبود اگر پدری می‌داشتی که ترکت کرده باشد تا پدری که خود را کشته است؟ زیرا اگر پدرم زنده می‌بود می‌توانستم امیدوار باشم که به خاطر ترک کردن من روزی ناراحتی وجدان از درون تکه و پاره‌اش کند.

به نظر می‌آمد که پلیس‌ها سکوت کردنم را درک می‌کنند. آنها نگاهی به قفسه‌های خالی کتاب‌ها انداختند و خانه‌ی ملال‌آور را از نظر گذراندند. فهمیدن این‌که پلیس‌ها مایلند هرچه زودتر خانه را ترک کنند برایم سخت نبود.

«چه کسی را باید از این جریان با اطلاع کنیم، پسرم؟»

در این لحظه عکس‌العمل‌ام تا اندازه ای مناسب می‌گردد. بلند شده و لیست اسامی چهارنفری را که پدرم قبل از ترک کردن من برایم در نامه نوشته بود می‌آورم. کمیسر آن‌ را از من می‌گیرد و در جیب شلوارش جا می‌دهد.

« ما تمام جریان را برای اداره امور جوانان گزارش خواهیم داد.»

بعد به طرفم آمده، نگاهی به من می‌اندازد؛ انگار به توله سگی کتک خورده نگاه میکند و فوری حدس می زنم که می‌خواهد سؤال وحشتناکی از من بکند.

«من باید حالا از شما خواهش کنم که با ما بیایید، شما باید جسد پدرتان‌ را شناسایی کنید.»

با شنیدن این حرف شروع به فریاد کشیدن کردم، انگار کسی ظبط ‌صوت را روشن کرده و فریاد مرا با صدای بلند به گوش جهانیان می‌ر‌ساند. پلیس‌ها سعی می‌کردند مرا آرام کنند و به دنبال کلید خاموش کردنم می‌گشتند. اما مؤفق نمی‌شدند، زبرا کلیدی در کار نبود تا خاموشش کنند، فریاد کننده من بودم و نمی‌توانستم دست از فریاد کشیدن بکشم.

رفتار موسیو ابراهیم  نمونه بود. وقتی‌که فریادم را شنید، به بالا آمد، موقعیت را فوری درک کرد و پیشنهاد داد که اگر ممکن است، او به جای من به مارسل برای شناسایی جسد برود. پلیس‌ها ابتدا به او بی‌‌اعتماد بودند، چون‌که حقیقتاً موسیو ابراهیم مانند یک عرب به چشم می‌آید، اما از آنجایی‌که من دوباره شروع به فریاد کشیدن کردم، پلیس‌ها مجبور به پذیرفتن پیشنهاد موسیو ابراهیم گشتند.

بعد از مراسم خاکسپاری از موسیو ابراهیم پرسیدم:

«از چه زمانی از جریان رفتن پدرم خبر داشتید؟»

«از زمانی‌که با هم به مسافرت رفتیم. گوش کن مومو، تو اجازه نداری از پدرت عصبانی باشی.»

«که اینطور! به چه دلیل نباید از دست پدرم عصبانی باشم؟ از پدری که باعث تباه شدن زندگی من گشته، از پدری که ترکم کرده و به زندگی خود پایان داده، از پدری که مرا از زندگی بیزار کرده. و من نباید از دست چنین پدری عصبانی باشم؟»

«مومو، پدر تو کسی را نداشت که سرمشق خود قرار دهد. در عنفوان جوانی پدر و مادرش را از دست داد، آنها به وسیله‌ی نازی‌ها دستگیر و به اردوگاه‌های آدمکشی برده شدند و در آن‌جا به قتل رسیدند. پدر تو نتوانست هرگز به خاطر جان بدر بردن از این مهلکه خود را ببخشد. او همیشه خود را ملامت می‌کرد که چرا زنده مانده است و به همین خاطر هم عاقبت خود را به زیر قطار پرتاب کرد.»

«چرا زیر قطار؟»

«پدر بزرگ و مادر بزرگ تو به وسیله‌ی قطار به اردوگاه مرگ برده شدند. پدر تو هم سال‌های طولانی‌ای را شاید به دنبال قطار خود می‌گشت... مومو، اگر پدرت توان زندگی کردن را نداشت به خاطر وقایعی بود که قبل از تو برایش رخ داده بود و نه به خاطر وجود تو.»

بعد موسیو ابراهیم چند اسکناس داخل جیبم می‌کند.

«بفرما، برو خیابان <بهشت>. دخترها مرتباً از خودشان سؤال می‌کنند کار کتابی که در باره‌ آنها می‌نویسی به کجا رسیده و چه پیشرفتی کرده است؟»

 

شروع به تغییر کلی آپارتمان کردم. موسیو ابراهیم چند سطل رنگ و قلم‌مو به من داد. به علاوه، راهنمایی‌ام کرد که چگونه خانم مسؤل اداره امور جوانان را به دیوانگی بکشانم تا زمان بیشتری برای رفع مشکلات داشته باشم.

در یک بعد از ظهر، هنگامی‌که در و پنجره‌ها را باز کرده بودم تا بوی رنگ خارج شود زنی داخل خانه می‌گردد.

حجب، تردید و دو دلی، مواظبِ لکه‌های رنگ بر روی زمین بودن، شیوه‌ی اعتماد نکردن و از میان نردبان رد نشدنش فوری متوجه‌ام ساخت که این خانم چه کسی می‌تواند باشد.

اما من طوری رفتار کردم که انگار غرق در کارم هستم.

سرانجام سرفه آرامی می‌کند و من صورت تعجب‌زده‌ام را به سویش می‌چرخانم.

«دنبال کسی می‌گردید؟»

مادرم می گوید:«من دنبال موسی می‌گردم».

 

http://www.youtube.com/v/nwVfci-YtMM&hl=en

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سعید از برلین  | 

 

« موسیو ابراهیم، شما که گفته بودید دارای همسر هستید.»

«بله، من ازدواج کرده‌ام.»

«پس چرا با همسرتان این‌جا نیامدید؟»

موسیو ابراهیم با انگشت دریا را نشان میدهد.

«واقعاً که شبیه به یک دریایِ انگلیسی شده است، سبز و خاکستری، رنگی نه چندان معمولی‌‌ برای دریا. حتی می‌شود ادعا کرد که لحجه‌ی انگلیسی هم گرفته است.»

«موسیو ابراهیم، نمی‌خواهید جواب سؤال مرا بدهید؟ سؤال مربوط به همسرتان را؟»

«مومو، جواب ندادن یک نوع جواب دادن است.»

صبح‌ها، موسیو ابراهیم زودتر از همه از خواب بر می‌خاست. به کنار پنجره می‌رفت، به آسمان نگاهی می‌کرد و آرام به ژیمناستیک می‌پرداخت.

موسیو ابراهیم همه‌ی صبح‌های زندگیش با ژیمناستیک کردن آغاز شده بود و به این خاطر بدنی کاملاً نرم و چابک داشت. وقتی من همانطور که سرم روی متکا بود و با چشمان نیمه باز او را نگاه می‌کردم به‌نظرم ‌آمد که مردی جوان، لاغر‌اندام و بی‌غم و غصه‌ای را می‌بینم و به خود می‌گویم باید حتماً موسیو ابراهیم در جوانی اندام موزونی می‌داشته است.

روزی در حمام کشف کردم که موسیو ابراهیم هم مانند من ختنه شده است و این تعجب مرا بر‌انگیخت.

«موسیو ابراهیم،‌شما هم؟»

«بله، مسلمان‌ها و یهودی‌ها دقیقاً مانند هم. این قربانی‌ای است از ابراهیم: او فرزندش را با دو دست به سوی خدا گرفت و به او گفت: فرزندم‌ را از من قبول کن.