قصّه و شعر گاهی شوخی‌‏ست، گاهی هم بافنده‌‏ای بازی‏گوش در خیالم که راست و دروغ را به هم می‏‌بافد

 

 

 

خواندن این نوشته برای کسانیکه بین انسان و مرغ فرقی قائل نیستند آزاد است. (هیئت مدیره لبنیات فروشان کشور)

 

از چیزهاییکه نمیتوانم خوب و سریع درکشان کنم یکی هم این تفاوت ارزش اعضای بدن در نزد انسانهاست!

مثلاً در جوانی زیاد میشنیدم که میگفتند: "آقا خجالت هم نمیکشه! دستاشو گذاشته رو تخماش داره با ما حرف میزنه!" بدین معنی که: اگر دست ات را روی چشمهایت میگذاشتی و یا لااقل روی شکمت و با من حرف میزدی برایم اهمیت بیشتری قائل شده بودی.

و نمیفهمم چرا همین عضو بی ارزش را گاهی به عرش اعلا میرسانند؟ همین دسته از مردم وقتیکه عصبانی میشدند یا مست میکردند همان عضو بی ارزش چند لحظه پیش را چنان حواله اعضای جنسی خواهر و مادر مردم میدادند که از چشم و دهان آن بیچارگانِ بیخبر از همه جا به بیرون میزد و من همیشه هنگام این دشنام دادنها تصویر خواهر و مادر خود و بچه های محل را نقاشی شده بر پرده ای در حالی که آلت این مردان از چشم و گوش و دهانشان بیرون زده و با چشمانی چپ شده از تعجب که این دیگر چه بوده که از دل و روده عبور کرده و از راهروی گلو گذشته و از گوشه چشم و دهانمان خارج گشته!؟ و در همان حال تعجب و در اثر خفگی با چشمانی چپ شده و گاهی با زبانی خارج شده از دهان دنیا را در حالت مستقیم ترک میکردند.

 

من هنوز هم نمیدانم که تخم چه هیزمی به بقیه اعضای بدن فروخته است که ما انسانها آنقدر باید برای داشتن و با نداشتنش اعصاب خود را داغان کنیم؟

و اینکه چرا باید انگشت دست برتر از شست پا باشد؟ و اینکه چرا من مثل خیلی ها چهار دست و پا راه رفتن یادم رفته؟ آیا این خنده دار نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:14  توسط سعید از برلین  |